چرا ما آدما قدر اطرافیان و اون چیزایی که داریم رو نمیدونیم همیشه با حرفا و حرکاتمون اونارو از خودمون میرنجونیم وقتی کسی بهمون اهمیت میده یا دوسمون داره تا میفهمیم می خایم ازش سو استفاده کنیم و زیر پامون لهش کنیم و بندازیمش دور همیشه از تنهایی مینالیم ولی همیشه کاری کریم که تنها باشیم از بی کسی می نالیم ولی همیشه کسامون رو از خودمون رنجوندیم به اونایی که دوسمون دارن اهمیت نمیدیم به جاش همیشه دنبال اونایی هستیم که مارو از خودشون میرونن همیشه می حایم اونایی رو بدست بیاریم که مال ما نیست وقتی بدست میاریمم اونام بعد از چند وقت میرونیم با همه بی معرفتی میکنیم ولی از همه توقع معرفت داریم دوست دارسم همه باهامون روراست باشن ولی خودمون همیشه دروغ میگیم به دوستامون اعتماد نداریم به جاش به حرف دشمنامون گوش میدیم همیشه عقلمون تو چشممونه هر کی رنگین تر بود اون عزیزتره حرفامون با عملمون فرق داره همیشه از تنهایی نالونیم ولی وقتی کسی هست اونو نمیبینیم و به چیزی که داریم قانع نیستیم آیا مقصر همه این تنها بودن ها جز خودمون کیه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 0:30  توسط بوی نم
|
"صدايت مي كنم صدايي پر از آه سوزناك، سوز آهي كه پر از حسرت توست
صدايت مي كنم با تمام وجود، وجودي كه وجودم از وجود توست 
صدايت مي كنم با تمام هستی كه هستيم از هستي توست
صدايت مي كنم با صداي هق هق، هق هقي كه پر از وجود توست
صدايم را بشنو صدايي پر از ناله و بغض،
بغضي پر از احساس تو براي گريه كردن براي تو
تو را چطور بايد صدا كرد با چه ندايي بخوانم تو را تا صداي ناله ام را بشنوي "
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:37  توسط بوی نم
|
ولي امشب حس ديگري دارم جادوي يك شب زيبا را احساس مي كنم، اشكهاي پر از التماسم را روي گونه هايم مي ريزم و نگاه اشتياقم را رو به آسمان مي برم و از آن همه زيبايي به وجد مي آيم، واقعاً كه همه آفرينش خداوند نفس گير است. انگار فكر مي كنم دارم به سرزمين جادو مي روم و نمي دانم وقتي به دنياي واقعي برگردم دوباره آن را خواهم ديد يا نه. اما اين حقيقت دارد چون نور اميدي در دل من تابيد و مرا به دنبال خود برد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط بوی نم
|
كنار پنجره ايستاده ام و به ابرهايي كه باد با خود مي برد نگاه می کنم. مي بينم كه آنها چطور بر پهنه آسمان آبي كمرنگ به دنبال هم مي روند. ابرها به گونه اي تهديد آميز متراكم مي شوند و آخرين شعاع هاي نور خورشيد را در هم مي فشرند. افکارم مثل آن ابرهاي سفيد مواج بي هدف شناور مي شد. روياهايم كم كم و به آرامي رنگ مي باخت.
در بيرون نور كم مي شد و شب همين طور كه مي آمد، پتوي سياه و ضخيم خود را روي شهر مي كشيد، چون پتوي بافته شده از نخهاي نازك نقره اي.
شب ها يك جور درخشش خاصی در آسمان وجود دارد كه مرا سخت مجذوب مي كند. انگار كه احساس مي كنم دارم كار جديدي انجام مي دهم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:16  توسط بوی نم
|
شرمنده ام
گفته بودم
دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
گفته بودم
غبار قديمي تقويم را
از شيشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم
گفته بودم
صداي سرد سكوت اين سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
اما دوباره دل دل اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
هي
هميشه همسفر تنهايی ام
در اين شام تولدم بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد.
با من بمان!!!
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:10  توسط بوی نم
|
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه
می شکنه . يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .
يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه . يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه . يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:44  توسط بوی نم
|
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه . يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که : چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم !
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:35  توسط بوی نم
|
دیگه گریه هم هوای دلمو وا نمیکنه.... وقتی به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخرین لحظه عمرت با تو خواهم بود گفتم : تو کیستی؟؟؟ گفت: غم !!! خیال کردم غم عروسکی است که می توان با آن بازی کرد ولی حال که فکر می کنم می بینم که خود عروسکی هستم!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:21  توسط بوی نم
|
خداوندا !
اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم ، هزاران جلد کتاب می شود
ولی آنچه در دل دارم يک جمله بيش نيست:
دوستت دارم .
(( ويکتور هوگو ))
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:25  توسط بوی نم
|
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:20  توسط بوی نم
|